
ششم مهرماه هشتاد و چهار ، ساعت هفت و بيست و دو دقيقه : ديگر نزديك شهر خودمان هستم كه مركز استانيست از استانهاي پيراموني ايران . تنها كمتر از بيست كيلومتر ديگر تا رسيدن به آهنگ گاه (مقصد)بازمانده . ما ديروز ساعت سيزده و بيست دقيقه تهران بوديم و من پس از پياده شدن در يكي از جايهاي تهران يكراست به ايستگاه اتوبوسهاي درون شهري (خط واحد) رفته و چهل و پنج دقيقه پس از آن پايانه ي ... بودم . تنها اندكي از ساعت چهارده گذشته بود هنگامي كه من به آنجا رسيدم . باز هم ولوو و كرايه ي ده هزار توماني آن و باز هم ماشين در آستانه ي راه افتادن و جنبش . به هيچ روي الاف نشدم ، به گونه اي كه حتي مجال خريدن يك روزنامه ي ورزشي ، يا آب خوردن ، يا حتي رفتن به دستشويي را هم نيافتم . با اين حال رهنوردان همگي در ماشين چشم براه نشسته بودند ، ولي ماشين كه بليت آن وابسته به ساعت سيزده و سي دقيقه بود اين بار هم زودتر از ساعت پانزده راه نيفتاد . به هر روي من خودم ساعت چهارده و پانزده دقيقه بود كه سوار شدم . بازمانده ي داستان ديگر گمان مي كنم بسيار روشن است : خستگي و ژوليدگي برخاسته از رهنورديهاي پي در پي با اتوبوس كه اكنون ديگر از بيست و چهار ساعت هم در مي گذرد ، گريبانم را گرفته است . با اين حال ديشب در يكي از كافه هاي ميان راه شمار دوهزار تومان سوهان (چهار بسته ، هر بسته پانسد تومان ) و تخمه خريدم . ساندويچ و چاي هم خريدم . در همه ي درازي شب به آسودگي خوابيدم ، هر چند اينگ گردنم كمي درد دارد ( گويا در هوده ي بد گذاشته شدن در هنگام خواب ) ، و سرماخوردگي آزارم مي داد . اين بار در ماشين هيچ فيلمي نمايش داده نشد ، ولي از رامسر تا تهران فيلم مونس را گذاشت كه من يكبار پيشتر نيز آنرا ديده بودم ، هرچند بيشترش از يادم رفته بود . آنجا با بيسكويت تنها و اينجا با آبميوه ي تنها ازمان پذيرايي كردند . گمان من اين است كه بسيار زود به آهنگ گاه رسيده ايم كه به هر روي خواست بنيادي نيز چيزي مگر اين نيست . به هر روي اين پايان آن رهنوردي من بود كه از نوزده شهريورماه آغاز شده بود و امروز هم كه ششم مهرماه است . ديشب با خود مي گفتم كه از اين رهنوردي در تاجيكستان مي توانم دست كم چند داستان خوب و آبدار دربياورم . ولي نه اكنون ، زيرا در اين زمان دل و دماغ پرداختن به چنين چيزي را ندارم ، براي فردا يا فرداهايي ديگر . رويهمرفته و در همه ي زندگي ، به اندازه ي بسيار بالايي بي انگيزه شده ام .
ساعت چهارده وپنجاه و سه دقيقه ، در كنار درياچه ي قو : اينجا جاي بسته ايست ، درياچه اي كوچك با سرچشمه اي كه به آن مي ريزد ، ولي از شانس ما امروز بيكار است . روي در آن نوشته شده : تا فروردين هشتاد و پنج تعطيل _ مزرعه ي خصوصي . از جواهرده بايد يكسره بيش از دو هزارمتر راه ناهموار را پيمود تا به اينجا رسيد . راه البته ماشين رو است و از همين رو تك و توك خودروهاي تكي(شخصي) كه به سختي ، با تكان شديد ، و دردسر بسيار تلو تلو خوران در هواي رفتن به كنار درياچه هستند ، در آن به چشم مي خورد . به هر روي من چون بيشتر راه را پياده پیمودم ، تا به اينجا رسيدم از پا افتادم . با اين همه از چند آن پيش ، همينجا در بيرون از راه بندهاي دور تا دور درياچه ، به ناهار خوردن نشسته ام . آواي قوهاي درياچه به گوش مي رسد ، همچنين بانگ آب ، و قوها كه روي درياچه ي البته كوچك اما بسيار زيبا سرگرم شنا كردن هستند . درياچه اي كه از كفي (سطحي)با گستردگي كمتر از ده هزار متر چهارگوش (مربع) بهره ور است . البته من بخشي از راه را كه از جاده ي بنيادي (اصلي) جدا مي شد را با خودروي يكي از اين آقايان ، يعني جواني كه با خانم خود به گشت و گذار آمده بود ، تا اينجا آمدم . يعني نخست او آدرس درياچه را از من پرسيد ، آنگاه من زرنگ نيز افزون بر اين كه درياچه را به او نشان دادم ، خود را نيز به آنها بار كردم . چنان كه گفتم من هم اكنون درون راه بند و درست بر لب آب نيستم ، جايي كه نشسته ام بدور از راه بند اما بالادست درياچه است و در پيامد اين چشم انداز زيباي درياچه زيرپاي من :
دو سه تا ماشين اما كه گويا از آشنايان سرپرست يا به هر روي دارنده ي درياچه هستند با ماشين و خانواده ي خود نمي دانم چگونه به هر روي به درون راه بند راه يافته اند و در هوده هم اكنون و در كنار درياچه اند ! اما كس ديگري را راه نمي دهند . راه بند درياچه نگهبان دارد . باز هم آواي آب ، بانگ انسان ، و آواي قوها : واغ ، واغ ، واغ ، . . . من هم اكنون ديگر ناهارم را خورده ام اما آب با خود ندارم . يعني در كنار درياچه ي آب شيرين اما تشنه و بي بهره از آب ! خوراكيهايم را كه افزوني بود در يك پلاستيك با خود خواهم برد . راستي در میان شگفتی من ، يكي هم كليد دروازه ي راه بند اينجا را با خود به همراه داشت ! آمد در را باز كرد ، ماشين خود را به درون برد ، نگهبان را بانگ زد ، و ماشين ديگر هم كه در پي او آمد و ناشناس بود درآمد به نگهبان گفت : ما تنها خواستيم اينجا ناهاري بخوريم ! گفته شد كه هزارتومان بايد بپردازيد ! پاسخ چنين بود : باشه ، اشكالي نداره . و دادند و رفتند تو ! اما بي خيال . من ديگر كمي دارد ديرم مي شود . بايد برگردم رامسر . به هر روي تا رامسر بيش از يك ساعت راه است . از سويي ديگر اينجا به سختي مه آلود و انگار شب نزديك است . ديدن خورشيد در جواهر ده و در كنار درياچه ي قو را بايد يك كاميابي بزرگ به شمار آورد . دور درياچه يك جاده خاكي براي گردش ماشين ، چند اتاقك آهني بارمانند ، و يك ساختمان شگفت انگيز براي زندگي يك خانواده هم ديده مي شود ، خانواده اي كه ناگزير پاييز و زمستان اينجا نخواهند ماند ، زيرا هرگز شايان زيستن نيست . زيرا حتي خود درياچه نيز شايد در سرماي زمستان و در اين بلندي يخ بزند . اما تا اكنون نگهباني هست ، كه نمي دانم تنهاست يا با خانواده اش . به هر روي من دیگر يواش يواش بايد برگردم .
سرانجام بايد گفت اين درياچه اي كه به نام درياچه ي قو در اينجا زبانزد است از شماري تنها كمتر از پنجاه اردك به جاي قو برخوردار است ، اردكهايي كه بيشترشان رنگي سفيد دارند . گويا همه نيز از درياچه بيرون مي روند و به خشكي كنار آدمها رفت و آمد مي كنند . برخي از آنها در بنيادش درخشكي به آسايش مي پردازند . همه زيبايي اينجا همين است :
شايد نيازمند يادآوري نيست كه به هر روي اين درياچه تنها آبگيري كوهستاني است كه پيرامون آن را كوههاي سرسبز و پردرخت فرا گرفته و شايد در بنياد نيز كشش آن بيشتر برخاسته از همين داستان است . به هر روي در يك برآورد كوتاه به گمان من درياچه ي قو به يك بار ديدنش مي ارزد .

با چوپان با هم از كوه پايين آمديم . من در جواهرده اندكي ماست چكيده ، گردوي ييلاقي ، نان افغاني از نانوايي ، پانسد گرم سيب خوب سرخ ، و سرانجام يك قوتي تن ماهي به بهاي ششسد تومان خريداری کرده ، همه را دريك پلاستيك ريختم و راه افتادم به سمت درياچه ي قو . چوپان گفت : تنها ديدني اينجا درياچه ي قوست ، و من هم با خود گفتم : پس اندكي خوردني با خود بر مي دارم و براي خوردن مي روم آنجا كنار درياچه ی قو ، ببينم اين بهترين ديدني جواهرده به هر روي چه جور جايي است !









