تبليغاتX
دوازده روز در تاجیکستان

دوازده روز در تاجیکستان

از سیر تا پیاز دوازده روز گشت و گذار در تاجیکستان در تابستان 1384

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 14:9  توسط  فرهاد فرایی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:36  توسط  فرهاد فرایی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:31  توسط  فرهاد فرایی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:26  توسط  فرهاد فرایی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:19  توسط  فرهاد فرایی  | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 7:38  توسط  فرهاد فرایی  | 

ششم مهرماه هشتاد و چهار ، ساعت هفت و بيست و دو دقيقه : ديگر نزديك شهر خودمان هستم كه مركز استانيست از استانهاي پيراموني ايران . تنها كمتر از بيست كيلومتر ديگر تا رسيدن به آهنگ گاه (مقصد)بازمانده . ما ديروز ساعت سيزده و بيست دقيقه تهران بوديم و من پس از پياده شدن در يكي از جايهاي تهران يكراست به ايستگاه اتوبوسهاي درون شهري (خط واحد) رفته و چهل و پنج دقيقه پس از آن پايانه ي ... بودم . تنها اندكي از ساعت چهارده گذشته بود هنگامي كه من به آنجا رسيدم . باز هم ولوو و كرايه ي ده هزار توماني آن و باز هم ماشين در آستانه ي راه افتادن و جنبش . به هيچ روي الاف نشدم ، به گونه اي كه حتي مجال خريدن يك روزنامه ي ورزشي ، يا آب خوردن ، يا حتي رفتن به دستشويي را هم نيافتم . با اين حال رهنوردان همگي در ماشين چشم براه نشسته بودند ، ولي ماشين كه بليت آن وابسته به ساعت سيزده و سي دقيقه بود اين بار هم زودتر از ساعت پانزده راه نيفتاد . به هر روي من خودم ساعت چهارده و پانزده دقيقه بود كه سوار شدم . بازمانده ي داستان ديگر گمان مي كنم بسيار روشن است : خستگي و ژوليدگي برخاسته از رهنورديهاي پي در پي با اتوبوس كه اكنون ديگر از بيست و چهار ساعت هم در مي گذرد ، گريبانم را گرفته است . با اين حال ديشب در يكي از كافه هاي ميان راه شمار دوهزار تومان سوهان (چهار بسته ، هر بسته پانسد تومان ) و تخمه خريدم . ساندويچ و چاي هم خريدم . در همه ي درازي شب به آسودگي خوابيدم ، هر چند اينگ گردنم كمي درد دارد ( گويا در هوده ي بد گذاشته شدن در هنگام خواب ) ، و سرماخوردگي آزارم مي داد . اين بار در ماشين هيچ فيلمي نمايش داده نشد ، ولي از رامسر تا تهران فيلم مونس را گذاشت كه من يكبار پيشتر نيز آنرا ديده بودم ، هرچند بيشترش از يادم رفته بود . آنجا با بيسكويت تنها و اينجا با آبميوه ي تنها ازمان پذيرايي كردند . گمان من اين است كه بسيار زود به آهنگ گاه رسيده ايم كه به هر روي خواست بنيادي نيز چيزي مگر اين نيست . به هر روي اين پايان آن رهنوردي من بود كه از نوزده شهريورماه آغاز شده بود و امروز هم كه ششم مهرماه است . ديشب با خود مي گفتم كه از اين رهنوردي در تاجيكستان مي توانم دست كم چند داستان خوب و آبدار دربياورم . ولي نه اكنون ، زيرا در اين زمان دل و دماغ پرداختن به چنين چيزي را ندارم ، براي فردا يا فرداهايي ديگر . رويهمرفته و در همه ي زندگي ،‌ به اندازه ي بسيار بالايي بي انگيزه شده ام .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 0:55  توسط  فرهاد فرایی  | 

 

سه شنبه پنج مهرماه هشتاد و چهار ، ساعت نه و نه دقيقه ي بامداد : بامداد در سوئيت خود در رامسر با آهنگ ناگهاني باران و باد بيدار شدم و بسيار ترسيدم . ساعت دور و بر هفت بود . شتابان چيزهايم را گردآورده به خانم سوئيت دار گفتم كه من آهنگ رفتن دارم چون هوا ناآرام است و ديگر نمي شود ماند . خواهشمند است كارت مرا بدهيد و به يك تاكسي آگاهي دهید تا مرا به يك آژانس رهنوردبري برساند . در كمترين زمان اين كار انجام گرفت و در پيامد آن من در ساعت هفت و سي و پنج دقيقه روبروي آژانس ايران پيمان رامسر بودم . بليت ولوو به آهنگ تهران به بهاي سه هزار و پانسد تومان و ساعت جنبش ماشين هفت و سي و پنج دقيقه . رهنوردان روبروي رهنوردبري گرد آمده بودند . در رامسر گويا همچون بيشتر ديگر شهرهاي شمالي جايي به نام پايانه ي رهنوردبري كه در آن همه ي تعاوني هاي رهنوردبري يكجا گرد هم باشند ، بود ندارد . به هر روي ماشين ما دوروبر ساعت هشت و ده دقيقه راه افتاد و اكنون كه ساعت نه و پانزده دقيقه است يكي يكي شهرهاي ميان رامسر و چالوس را پشت سر گذاشته و اكنون گمانم اينست كه تا چالوس دست بالا بيش از پنج تا ده كيلومتر دوري ( فاصله ) نداشته باشيم . به هر روي تا ديروز برنامه ي من اين بود كه دست كم امروز را در رامسر بمانم و از گل سرخ و كاخ شاه ديدن نمايم ، چيزي كه بي برو برگرد خود در گرو آرام بودن هوا بود . چون اگر چنين نبود ديگر نمي شد جايي رفت بويژه كه من چيزهايي مانند خودرو و چتر هم با خود نداشتم . اما ديشب را من تا ديرهنگام برنامه ي ورزشي نود مي ديدم و پس از آن بود كه خوابيدم . بر پايه ي هوا به هوا شدن هاي پشت سر هم و دگرگونيهاي پي در پي آب و هوايي در درازاي اين دو _ سه هفته ، همواره در آستانه ي سرماخوردگي بسر برده ام ، بويژه ديروز كه هواي جواهرده در برخي از زمانها و جاها بسيار ديگرگون و سرد بود . به هر روي در پيامد همه ي اينها من اكنون ديگر گلويم خارش دارد و گويا راستي راستي سرما خورده ام . ديشب حتي آبريزش و عطسه نيز داشتم گرچه اكنون اندكي كاهش يافته است . به هر روي ديگر چالوس را پشت سر گذاشته و از راه گردنه ي چالوس كه تا تهران دوروبر سدونود كيلومتر راه است ، اكنون در حال گذريم . دوروبر پيرامون سراسر كوه و درخت است هرچند از زيبايي ويژه اي برخوردار نيست ، و بر پایه ی همين نیز دوروبر نيمي از رهنوردان هم اكنون در خواب خرگوشي بسر مي برند . من هم در پيامد سرماخوردگيم سرم درد مي كند و نياز به آسايش و خواب دارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:30  توسط  فرهاد فرایی  | 

  

ساعت چهارده وپنجاه و سه دقيقه ، در كنار درياچه ي قو : اينجا جاي بسته ايست ، درياچه اي كوچك با سرچشمه اي كه به آن مي ريزد ، ولي از شانس ما امروز بيكار است . روي در آن نوشته شده : تا فروردين هشتاد و پنج تعطيل _ مزرعه ي خصوصي . از جواهرده بايد يكسره بيش از دو هزارمتر راه ناهموار را پيمود تا به اينجا رسيد . راه البته ماشين رو است و از همين رو تك و توك خودروهاي تكي(شخصي) كه به سختي ، با تكان شديد ، و دردسر بسيار تلو تلو خوران در هواي رفتن به كنار درياچه هستند ، در آن به چشم مي خورد . به هر روي من چون بيشتر راه را پياده پیمودم ، تا به اينجا رسيدم از پا افتادم . با اين همه از چند آن پيش ، همينجا در بيرون از راه بندهاي دور تا دور درياچه ، به ناهار خوردن نشسته ام . آواي قوهاي درياچه به گوش مي رسد ، همچنين بانگ آب ، و قوها كه روي درياچه ي البته كوچك اما بسيار زيبا سرگرم شنا كردن هستند . درياچه اي كه از كفي (سطحي)با گستردگي كمتر از ده هزار متر چهارگوش (مربع) بهره ور است . البته من بخشي از راه را كه از جاده ي بنيادي (اصلي) جدا مي شد را با خودروي يكي از اين آقايان ، يعني جواني كه با خانم خود به گشت و گذار آمده بود ، تا اينجا آمدم . يعني نخست او آدرس درياچه را از من پرسيد ، آنگاه من زرنگ نيز افزون بر اين كه درياچه را به او نشان دادم ، خود را نيز به آنها بار كردم . چنان كه گفتم من هم اكنون درون راه بند و درست بر لب آب نيستم ، جايي كه نشسته ام بدور از راه بند اما بالادست درياچه است و در پيامد اين چشم انداز زيباي درياچه زيرپاي من :

دو سه تا ماشين اما كه گويا از آشنايان سرپرست يا به هر روي دارنده ي درياچه هستند با ماشين و خانواده ي خود نمي دانم چگونه به هر روي به درون راه بند راه يافته اند و در هوده هم اكنون و در كنار درياچه اند ! اما كس ديگري را راه نمي دهند . راه بند درياچه نگهبان دارد . باز هم آواي آب ، بانگ انسان ، و آواي قوها : واغ ، واغ ، واغ ، . . . من هم اكنون ديگر ناهارم را خورده ام اما آب با خود ندارم . يعني در كنار درياچه ي  آب شيرين اما تشنه  و بي بهره از آب ! خوراكيهايم را كه افزوني بود در يك پلاستيك با خود خواهم برد . راستي در میان شگفتی من ، يكي هم كليد دروازه ي راه بند اينجا را با خود به همراه داشت ! آمد در را باز كرد ، ماشين خود را به درون برد ، نگهبان را بانگ زد ، و ماشين ديگر هم كه در پي او آمد و ناشناس بود درآمد به نگهبان گفت : ما تنها خواستيم اينجا ناهاري بخوريم ! گفته شد كه هزارتومان بايد بپردازيد ! پاسخ چنين بود : باشه ، اشكالي نداره . و دادند و رفتند تو ! اما بي خيال . من ديگر كمي دارد ديرم مي شود . بايد برگردم رامسر . به هر روي تا رامسر بيش از يك ساعت راه است . از سويي ديگر اينجا به سختي مه آلود و انگار شب نزديك است . ديدن خورشيد در جواهر ده و در كنار درياچه ي قو را بايد يك كاميابي بزرگ به شمار آورد . دور درياچه يك جاده خاكي براي گردش ماشين ، چند اتاقك آهني بارمانند ، و يك ساختمان شگفت انگيز براي زندگي يك خانواده هم ديده مي شود ، خانواده اي كه ناگزير پاييز و زمستان اينجا نخواهند ماند ، زيرا هرگز شايان زيستن نيست . زيرا حتي خود درياچه نيز شايد در سرماي زمستان و در اين بلندي يخ بزند . اما تا اكنون نگهباني هست ، كه نمي دانم تنهاست يا با خانواده اش . به هر روي من دیگر يواش يواش بايد برگردم .

      سرانجام بايد گفت اين درياچه اي كه به نام درياچه ي قو در اينجا زبانزد است از شماري تنها كمتر از پنجاه اردك به جاي قو برخوردار است ، اردكهايي كه  بيشترشان رنگي سفيد دارند . گويا همه نيز از درياچه بيرون مي روند و به خشكي كنار آدمها رفت و آمد مي كنند . برخي از آنها در بنيادش درخشكي به آسايش مي پردازند . همه زيبايي اينجا همين است :

شايد نيازمند يادآوري نيست كه به هر روي اين درياچه تنها آبگيري كوهستاني است كه پيرامون آن را كوههاي سرسبز و  پردرخت فرا گرفته و شايد در بنياد نيز كشش آن بيشتر برخاسته از همين داستان است . به هر روي در يك برآورد كوتاه به گمان من درياچه ي قو به يك بار ديدنش مي ارزد .

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 13:5  توسط  فرهاد فرایی  | 

 دوشنبه ، ساعت سيزده و سي دقيقه چهارم مهرماه ، بر نشيب قله اي كه مشرف بر جواهر ده است : بامداد در رامسر نخست به ايستگاه ماشينهاي ييلاق جواهر ده آمدم و از آنجا پشت يك وانت ايستادم و يك ساعت ديگر پس از این که يكي پس از ديگري پي در پي گردنه ها را پشت سر گذاشتيم و بالا آمديم سرانجام به اينجا رسيدم ، به هزينه ي چهارسد تومان . در رامسر شما اگر از كسي بپرسيد : ببخشيد جاهاي ديدني اين شهر شما كجاست ؟ بي بروبرگرد از جواهرده نام خواهند برد ! اما در درازاي راه دست كم از ديد من هرگز و به هيچ روي هيچ چشم انداز تا آن اندازه چشم نواز و شگفت انگيزي پديدار نبود . با اين حال من به اميد زيبايي خود جواهر ده سختي راه را بر خود هموار كردم . كه ناگهان ديدم يك جا در جاده پرفراز و نشيب درون شد به جواهرده پلاكارد زده اند : چرا دبي ؟! جواهرده ! و سرانجام رسيديم . اما باز هم بايد گفت اينجا چيزي ندارد . كوه است و درخت و جنگل ، يعني هرگز چيز ويژه اي نيست . در اينجا زمين هموار و سرسبزي يا زيبايي دست ساز انسان ديده نمي شود . در جواهر ده چند جوان را ديدم ، شايد تهراني بودند . سرانجام تاب نياوردم ، به شوخي رو به آنها گفتم : جواهرده قشنگ است ، نه ؟ گفتند : قشنگ است ديگر ! با اين همه حتي خودشان هم دريافتند كه دارند به خودشان دروغ مي گويند . با سيگار حال مي كردند . گويا چيز بهتري در دسترس نبود . از آنها با دوربين خودشان عكس برداشتم . هرچند سرانجام پذيرفتند كه اينجا بيشتر هوايش پرآوازه و پرنام است تا زيبايي چشم اندازهايش . و براستي هم جواهرده جايي است در ميان ابرها . ده سراسر در ميان ابرهاست . آفتاب به سختي ديده مي شود . جاي جاي آن چشمه و آب روان است . به هر روي تا اينجايش جداي از يكي دو آبشار نيم بند ، از ديدگاه من چيز چندان زيباي ديگري هرگز نداشته است . اما اينجا در اين مجال من كوشيدم با پرهيز از انديشيدن ، روان خود را پس از روزهاي دراز اندكي تازگي بخشم ، آري در اينجا ، جايي در ميان ابرها و در سراشيبي اين كار به خوبي شدني بود .  يعني نه تنها شدني بود بلكه بهترين جای بود براي پرداختن به چنين برنامه هايي . به هر روي در اين هنگامي كه سرگرم نوشتن واژه هاي بالا هستم ناگهان چوپاني كه افسار اسبي را در دست دارد و بار اسبش گوني هاي پر از مو يا پشم است در هنگام پايين رفتن از كوه ، آمد و چند آن براي آسايش در كنار من روي زمين نشست . با هم گپ و گفت كرديم و او آگاهيهاي بسيار خوب و ارزنده اي درباره ي جواهرده به من داد . آگاهيهايي مانند اين كه : اين ده تا يك ماه ديگر سد در سد تهي خواهد شد ، و همه از كوه پايين رفته به رامسر خواهند رفت . چون اينجا پس از بارش برف ديگر شايان زيستن نيست . جواهرده مدرسه ندارد اما تلفن و آب و برق دارد . يك جاي ييلاقي است كه هر ساله تنها از نخستين روزهاي فروردين ماه تا روزهاي پاياني مهرماه برو بيايي دارد . مهرماه ديگر همه مي روند رامسر . يعني كسي كه در جواهر ده خانه دارد ناچار است در جاي ديگري مانند رامسر يا پيرامون آن هم خانه ي ديگري داشته باشد . چوپان همچنين گفت موها را مي برد همينجا در جواهرده جايي است كه با آن نمد درست مي كنند . پدرش هم آن بالا چوپان است و او هم همين پيشه را دارد ، اما پس از مهرماه ديگر گوسفندها را به رامسر برمي گردانند . و افزود : گوسفند داري هم ديگر سود ندارد چون دولت از چراندن گوسفندان در جنگل جلوگيري مي كند . و دیگر اين كه بر پايه ي گونه اي بيماري امسال بويژه گوسفند ارزان شده است . اين هم دشواري و گرفتاري هرروزه و هر ساله ي پيشه ي ماست .

      با چوپان با هم از كوه پايين آمديم . من در جواهرده اندكي ماست چكيده ‌، گردوي ييلاقي ‌، نان افغاني از نانوايي ، پانسد گرم سيب خوب سرخ ، و سرانجام يك قوتي تن ماهي  به بهاي ششسد تومان خريداری کرده ، همه را دريك پلاستيك ريختم و راه افتادم به سمت درياچه ي قو . چوپان گفت : تنها ديدني اينجا درياچه ي قوست ، و من هم با خود گفتم : پس اندكي خوردني با خود بر مي دارم و براي خوردن مي روم آنجا كنار درياچه ی قو ، ببينم اين بهترين ديدني جواهرده به هر روي چه جور جايي است !  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 2:7  توسط  فرهاد فرایی  |